ناصرالحق به جهاتى در تاريخ شمال كشور، اهميّت فوقالعادهاى دارد كه فهرست اقدامات و خدمات مهمّ آن بزرگوار بدين شرح است:
1. اوّلين مروّج دين خاتم الانبيا حضرت محمدصلى الله عليه وآله وسلم در ديار ديلم.
2. اوّلين فرمانرواى شيعى در اين ديار، كه 14 سال بر مردم اين منطقه حكومت كرد.
3. سومين علوى در طبرستان، كه قدرت را به دست گرفت و به مدت 3 سال بر مردم طبرستان فرمانروايى نمود.
4. تأسيس مساجد متعدد در بلاد گيلان، ديلم و...
5. مشاور امين، لايق و كاردان در دستگاه حكومتى سادات بنىالحسنعليه السلام.
تولّد
ناصرالحق، حسن بن على بن حسن بن عمر اشرف بن علىبن الحسينعليه السلام، مكنّى به ابومحمّد و ملقّب به ناصرالحق و ناصر كبير و موصوف به اطروش و اَصَمّ است. وى، جدّ مادرى سيد مرتضى علم الهدى (335 - 436ق.) و سيد رضى، گردآورنده نهجالبلاغه (361 - 406ق.) است كه دين اسلام را در سرزمين ديلم رواج داد. وى به سال 225ق. در مدينه طيّبه به دنيا آمد.
پدرش، على، شاخهاى از شجره طوبى و مادرش، امّولد، از زنان پاكدامن و اهل خراسان است. او در چنين خاندانى با فضيلت رشد كرد.2
امّا عدهاى علت ملقّب شدن او را به اَصَم و اُطْروش، كه به معناى ناشنواست، چنين بيان كردهاند كه رافع بن هرثمه به دستور اسماعيلبن احمد سامانى، بعد از قتل محمدبن زيد (داعى صغير) ناصر را گرفت و هزار تازيانه بر او زد. برخى نيز مىگويند كه ناصر به عنوان فرمانده علويان، در لشكر داعى صغير، در معركه جنگ با ساسانيان در نيشابور، شمشيرى به سرش برخورد كرد كه بر اثر اين جراحت يا در اثر تازيانه، دچار ناشنوايى شده؛ از اين رو بدين لقب مشهور گرديد.3
فرمانده شجاع
سال ورود ناصر كبير به ايران معلوم نيست؛ ولى او مدتى در دستگاه حكومتى حسنبن زيد؛ داعى كبير - كه از سال 250 تا 270ق. امتداد يافت - و نيز بعد از وى در دستگاه حكومتى محمدبن زيد؛ داعى صغير - بين سالهاى 270 تا 287ق. - به عنوان مشاورى امين، عالمى آگاه، فرماندهاى شجاع و سياستمدارى متدين و زيرك مشغول خدمت بوده است.
در سال 287ق. در پيكار سامانيان با علويان كه منجر به شهادت داعى صغير گرديد و طبرستان از قلمرو قدرت علويان خارج و به دست سامانيان افتاد، ناصر كبير به بلاد ديلم رفت و مدّت 14 سال به تبليغ دين اسلام پرداخت. او از سال 287 تا 301ق. به عنوان «اوّلين حاكم علوى»، اقدام به تأسيس دولت شيعى در بلاد ديلم نمود و توانست از راه فرهنگ و جاذبه فرهنگى اسلام، محبت اهلبيتعليهم السلام را در اعماق وجود مردم ديلم نفوذ دهد، و از همين راه، مردم زيادى از اين ديار را به دست خود به دين اسلام درآورد.
فتح فرهنگى
عظمت كار فرهنگى ناصر كبير زمانى روشن مىشود كه بدانيم در فتوحات اسلامى، با اينكه مسلمانان از يك طرف تا قلب اروپا و آفريقا پيش رفتند و از طرفى ديگر تا ماوراءالنهر را فتح كردند، نتوانستند با قهر و غلبه بر «ديلم» غالب شوند. مسلمانان بارها به ديلم هجوم بردند؛ ولى فتح نظامى آن ميسّر نشد؛4 گرچه ورود ديلمىها به اسلام و سكونت آنان در سرزمينهاى عربى به زمان پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم آغاز مىگردد.
ديلمىها مردمى بسيار دلاور و بىباك بودند و قبل از پذيرش دين اسلام، جزو خطرناكترين دشمنان مسلمانان محسوب مىشدند. نبردهاى خونين ديلميان و طبريان با لشكريان عرب تا اواسط قرن سوم هجرى، يعنى بيش از 250 سال جريان داشت. هركس از جانب خلفا به حكومت جبال يا عراق عجم گمارده مىشد، مهمترين وظيفه و مأموريتش جنگ با ديلميان و جلوگيرى از تاخت و تاز آنان بود. نخستين جنگ بين ديلميان و اعراب در سال 22 هجرى، در زمان عمر، بين قزوين و همدان رخ داد كه منجر به شكست اعراب گرديد. مسلمانانى كه نذر مىكردند به جهاد بروند تا به دفاع از مرزهاى اسلامى بپردازند، بيشتر ترجيح مىدادند در شهر قزوين اقامت كنند؛ زيرا اين شهر سرحدّ معروف ديلم بود.5
از شواهد تاريخى به دست مىآيد كه مردم ديلم پس از فتح ايران به دست مسلمانان و انقراض ساسانيان، تصميم داشتند استقلال ايران را دوباره به دست آورند و در برانداختن خلفاى عرب نيز كوشش مىكردند. آنان در رسيدن به هدف خود، سرسختى نشان مىدادند و چون آل علىعليه السلام پس از روى كار آمدن خلفاى اموى و عباسى همواره در حال مبارزه با خلفا و مورد ظلم و تعدّى آنها بودند، ديلميان با پناه دادن به آنان، مىخواستند به هر كيفيت شده، خلفا را براندازند و مظلوم را يارى نمايند و همين امر، سر انجام باعث تشرّف آنان به دين اسلام شد.
مردم ديلم كه از جهت ديندارى، به قياس ساير ولايات ايران، بايد داراى مذهب زرتشت باشند، با تابيدن نور اسلام بر قلبشان، همگى مسلمان و شيعه دوازده امامى شدند. بر خلاف برخى نقاط ديگر، اسلام آوردن ديلميان براى فرار از جزيه و ماليات و ساير ملاحظات ديگر، همچون بيم از خلفاى مقتدر و لشكريان فاتح عرب نبوده؛ بلكه پذيرش اسلام از طرف آنان، به پيروى از افكار و اعتقادات قلبى خويش به دنبال ترسيم چهره واقعى اسلام، توسط ناصر بوده است.
در مورد رمز عدم موفقيت لشكريان عرب در شكست ديلميان، مىتوان به عامل مهمّ ديگرى چون تركيب و تلفيق شجاعت ذاتى و روحيه سلحشورى و استقلال خواهى ديلميان اشاره كرد. سختى معابر نظامى و وجود ديوار بلند سلسله جبال البرز به اضافه رطوبت شديد و باتلاقها و بارندگى زياده از حدّ كرانههاى خزر نيز از جمله عوامل ديگر است كه در مجموع، چنان قدرتى به وجود آورده بود كه ورود با قهر و غلبه به اين ديار، غير ممكن بود و اعراب را ياراى مقاومت و جنگيدن در چنين شرايطى نبود.
وجود زيارتگاههاى متعدّد در گيلان و مازندران، نشان مىدهد كه اين سرزمين همواره مورد توجه امامزادگان، سادات علوى و بزرگان شيعه بوده است.6 فخرالدين اسعد گرگانى، شاعر قرن پنجم، درباره سرزمين و شجاعت مردم ديلم چنين مىسرايد:
زمين ديلمان جايى است محكم
بدو در، لشگرى از گيل و ديلم...7
دولت سبز
ناصر به ديلم رفت و توانست با آموزش مبانى اسلام و معارف ناب علوى، مردم آن سامان را به دين اسلام دعوت نمايد. گرچه يحيىبن عبداللَّه ديلمى، از نوادگان امام حسنعليه السلام در سال 174 يا 176ق. با توصيه و راهنمايى برامكه، به ديار ديلم پناهنده شد8 و موفق به تأسيس مسجدى در آنجا گرديد؛ ولى نتوانست دين اسلام را در اين بلاد رواج دهد. رواج گسترده اسلام، توسط ناصر به تحقق پيوست و اسلام در سرزمين ديلم و طبرستان مستقر گرديد. برخى گويند حدود دو هزار نفر و برخى گفتهاند هزار هزار بنده و مملوك به دست او اسلام آوردهاند. شيخ ابوالقاسم بستى روايت مىكند كه:
«اسلام آوردند در دست او در روز واحد چهار هزار بنده و مملوك.»9
ناصر كه مردى فقيه، عالم، سياست مدار و شاعر بود و بر بسيارى از علوم زمان خود تسلط شگفتانگيز داشت و در مراتب فضل و دادگرى برايش همتايى نبود، كم كم در قلوب مردم آن ديار نفوذ كرد و توانست به يارى قشرهاى مختلف جامعه، بخصوص قشرهاى پايين، بار ديگر بعد از گذشت 14 سال از شهادت داعى صغير، حكومت را در كرانههاى خزر، از آنِ علويان نمايد.
او زمينها را بين كشاورزان بىبضاعت تقسيم كرد و حكّام محلّى را كه به مردم ظلم مىكردند، با كمك مردم شكست داد و مساجد متعددى بنا ساخت و با كمك سرداران ديلمى و لشكر بسيار در سال 301ق. به طبرستان حمله كرد و اسماعيل بن احمد سامانى و پيروان بنىالعباس را شكست داد. وى آمل، پايتخت آنان را متصرف و به مدت سه سال به عنوان سومين علوى، بر طبرستان حكومت نمود. او لشكريان دستگير شده عباسى و علويان فريب خوردهاى را كه در جنگ اسير شده بودند، مورد عفو قرار داد و با زندانيان، به عدل و انصاف رفتار نمود و در مسجد آمل كه ازدحام زيادى شده بود، خطبهاى غرّا ايراد نمود.10
طبرى مىنويسد:
«مردم جهان كسى را همتاى اُطْروش در دادگرى و حُسنِ سيرت و برپاداشتن حق نديدهاند.»11
فضايل اخلاقى
ناصر كبير در عبادت و زهد بسيار كوشا و شب و روز به طاعت و عبادت خداوند متعال مشغول بود و روش او تا آخر عمر چنين بوده است.
او شعر را به عربى، نيكو مىسروده و اكثر اشعارش در مواعظ و مراثى بوده است. وى صاحب فضايل و كرامات بىشمارى بوده، همين فضيلت، او را بس كه تشيّع و اسلام را به صورت علمى و عملى در شمال ايران رواج داد و كانون توجّه رجال، عالمان و فقيهان بوده است.
او صاحب تأليفات فراوانى در فقه، اصول، تفسير، عقايد، شعر، حديث و كلام است.
برخى، تأليفات او را به 100 تا 300 كتاب دانستهاند. يكى از كتابهاى ناصر، مسائل ناصريّات و مشتمل بر 207 مسئله فقهى است كه سيد مرتضى علم الهدى آن را شرح نموده و براى آنكه اثبات نمايد جدّش ناصر، مذهب امامى داشته (برخلاف برخى كه او را زيدى مىدانند) جميع فتواهاى آن كتاب را با اقوال و فتاواى مذهب شيعه اثنا عشرى تطبيق نموده است. و در ابتداى شرح كتاب ناصريّات، در باره فضايل جدّش مىنويسد:
امّا ابومحمد، ناصر كبير، حسنبن على رضىاللَّه عنه و قدّساللَّه روحه، فضيلت او در علم و زهد و فقاهت، اظهر منالشمس است و او كسى است كه دين مقدس اسلام را در بلاد ديلم نشر داد و مردم را از غرقاب ضلالت و جهالت نجات داد و به شاهراه هدايت دلالت نمود.12
فرزندان
ناصر داراى 10 فرزند بود؛ 5 پسر و 5 دختر، كه فرزندان و نوادگان آنان، همگى از فقيهان، محدثان و برجستگان بوده و در ايران و عراق پراكنده هستند.
وفات
ناصر كبير در اواخر عمر، از سياست و جنگ و حكومت، كنارهگيرى كرد. او در سال 301ق. آمل را تصرّف كرد و با اينكه فرزند ارشدش، ابوالحسين احمد بن اطروش از هر جهت لياقت حكومت را داشت، بنا به عللى، زمام امور را به دست يكى از علويان به نام قاسم بن حسن داد كه وى به او خيانت كرد.
به دستور اطروش، قاسم را دستگير و زندانى نمودند؛ امّا وى اظهار ندامت نمود و اطروش او را عفو و دختر خود را به عقد وى درآورد و زمام امور حكومت را در اواخر عمرش به او داد و خود به زهد و پارسايى، ارشاد خلق، تدريس و آبادانى شهرها گذراند. وى سرانجام در شب جمعه 25 شعبان 304ق. در حالى كه عمر شريفش به 79 سال رسيده بود، دارفانى را وداع گفت و در روز جمعه در شهر آمل دفن گرديد.
*مزار او در محله پایین بازار آمل (شهرقدیم) واقع است و به گنبد ناصرالحق معروف است.
اولین زن جراح ایرانی:"سکینه پری" متولد 1281-1307 در روسیه دیپلم دکتری گرفت و 1314 با اجازه نامه ی پزشکی خود را دریافت کرد.
اولین زن جراح پلاستیک:"دکتر هاسمیک هاراطونیان" در سال 1339 در این رشته فارغ التحصیل شد.
اولین زن داروساز:"اقدس غربی" و "اختر فردوس" اولین زنان دکتر داروساز ایرانی هستند که در سال 1316 وارد دانشگاه تهران شدند و در سال 1320 در این رشته فارغ التحصیل شدند.
اولین زن وکیل دادگستری:"یکاترینا سعیدخوانیان" متولد1278 اولین زن ایرانی که پس از تحصیل در رشته قضایی در روسیه به سال 1327 در تهران پروانه وکالت گرفت و به کار پرداخت.
اولین زن تاجر ایرانی: "مهین افشار" در سال 1336 موفق به دریافت کارت بازرگانی شد.
اولین زن سرتیب ایرانی:"مرضیه ارفعی" در سال 1312 با درجه هم ردیف سروانی در ارتش مشغول خدمت شد و در سال 1338 به عنوان اولین زن به درجه سرتیپی رسید.
اولین زن روزنامه نگار:"صدیقه دولت" در اصفهان به سال 1297 مجله" جمعیت نسوان وطن خواه" و مجله " زبان زنان" را منتشر کرد.
اولین زن خلبان:"عفت تجارتی" در سال 1318 در 22 سالگی برای اولین بار و به عنوان اولین زن در رشته خلبانی نام نویسی کرد و در همان سال اولین پرواز خود را با هواپیمای تایگرموس انجام داد.
اولین زن پرستار:"فاطمه توانایی" که در سال 1310 در آموزشگاه کوچک در شهر رشت نام نویسی کرد. او در سال 1314 در این رشته فارغ التحصیل شد.
اولین هنرمندان زن تاتر:اولین زنان که روی صحنه رفتند دو تن از زنان ارمنی به نام های " وارتوتریان"و"سراکالندریان" بودند.اولین زن آوازه خوان:"قمرالملوک وزیری" که صفحه پر کرد و پس از او "ملوک ضرابی" بود
مرد جواني از سقراط رمز موفقيت را پرسيد. سقراط به مرد جوان گفت كه همراه او به كنار رودخانه بيايد. وقتي به رودخانه رسيدند هر دو وارد آب شدند به حدي كه آب تا زير گردنشان رسيد. در اين لحظه سقراط سر مرد را گرفته و به زير آب برد. مرد تلاش مي كرد تا خود را رها كند اما سقراط قوي تر بود و او را تا زماني كه رنگ صورتش كبود شد محكم نگاه داشت. سقراط جوان را از آب خارج كرد و اولين كاري كه مرد جوان انجام داد كشيدن يك نفس عميق بود.
سقراط از او پرسيد: «در زير آب تنها چيزي كه مي خواستي چه بود؟»
مرد جواب داد: «هوا.»
سقراط گفت: «اين رمز موفقيت است! اگر همانطور كه هوا را مي خواستي در جستجوي موفقيت هم باشي بدستش خواهي آورد. رمز ديگري وجود ندارد
مردي در كنار رودخانهاي ايستاده بود. ناگهان صداي فريادي را ميشنود و متوجه ميشود كه كسي در حال غرق شدن است. فوراً به آب ميپرد و او را نجات ميدهد. اما پيش از آن كه نفسي تازه كند فريادهاي ديگري را ميشنود و باز به آب ميپرد و دو نفر ديگر را نجات ميدهد. اما پيش از اين كه حالش جا بيايد صداي چهار نفر ديگر را كه كمك ميخواهند ميشنود. او تمام روز را صرف نجات افرادي ميكند كه در چنگال امواج خروشان گرفتار شدهاند غافل از اين كه چند قدمي بالاتر ديوانهاي مردم را يكي يكي به رودخانه ميانداخت.